|
تو با باراني از روح غزل همراه ميآيي به شبهاي پر از دردم تو مثل ماه ميآيي دلم گاهي شبيه گريهاي از درد ميبارد و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه ميآيي

حضور روشن و پاكت غزل ميآورد وقتي كه تو اي باني شعرم پس از يك آه ميآيي صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم تو با باراني از روح غزل همراه ميآيي

تو نمی دانی من با خیال رخ زیبای تو هر بعد از ظهر شعر لبخند تو را می خوانم تو نمی دانی من پابرهنه ، با شوق می دوم تا سر کوچه، هر روز

که اگر باز از این کوی گذر کردی تو تا ته عشق به دنبال وجودت بپرم تا ته دلهره نامت را فریاد زنم و نگاهی که به من می بخشی به خدا سبزترین رایحه خوشبختی است تو نمی دانی من به چه شوقی هر شب سر به بالین خدا می سپرم شاید اینبار تو هم در کنارم باشی

ممنون از نیلوفر عزیزم ...اگه تورو نداشتمممم چی کار میکردمم نیلوفر؟! 
|